كتابهاي معرفي شده در اين وبلاگ


بسم الله الرحمن الرحيم

براي مشاهده جدول كامل كتابهاي معرفي شده در اين وبلاگ به ادامه مطلب مراجعه  كنيد

ادامه نوشته

Seriously??????

همین چند لحظه پیش در حال حل مسیله ریاضی مهندسی به یک کشف مهم ولی نامطلوب نائل آمدم.

من سال 92 اصلا کتاب نخریدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جدا که مایه ننگ و سرشکستگی جامعه کتابخوانان نیمچه حرفه ای می باشم.

از همین الان باید خودم رو برای نمایشگاه کتاب بعدی آماده کنم.

احرار

قدم صدق هرگز بر صراط نمی لرزد؛ حر صادق بود و از آغاز نیز جز در طریق صدق نرفته بود... احرار را چه بسا که مکر لیل و نهار به دارالاماره کوفه بکشاند اما غربال ابتلائات هیچ کس را رها نمی کند و اهل صدق را طوعا یا کرها از اهل کذب تمیز می دهد...

فتح خون : عاشورا به روایت سید شهیدان اهل قلم

انتشارات واحه

نامیرا

کوفیان از ظلم یزید به حسین پناه برده اند، درحالیکه نه یزید را آن گونه که هست می شناسند و نه حسین را. من هم حسین بن علی را بیش از هرکس به حکومت شایسته تر می دانم، حسین به خلافت زینت می بخشد ، در حالی که خلافت به او زینت نمی دهد. حسین شان خلافت را بالا می برد، در حالیکه خلافت شانی بر او نمی افزاید. خلافت به حسین نیازمندتر است تا او به خلافت. اما سوگند به کسی که پیامبر را فرستاد، هیچ یک از شما، تحمل عدالت خاندان علی بن ابی طالب را ندارید. آن که خاندان علی را می شناسد به مردم بگوید که اگر حسین به خلافت برسد چه می کند. بگوید که...

آنچه به ظلم و بی عدالتی  اندوخته اید، اگر به مهریه نکاح زنان تان رفته باشد، باز پس می گیرد و به صاحبش باز می گرداند و چنان در هم آمیخته شوید که پست ترین شما به مقام بلندترین شما برسد و بلندترین شما به مقام پست ترین تان... من از مسلم فقط یک پرسش دارم ؛ چرا به مردمی اعتماد کرده که دوبار آزموده شده اند و هر بار یاری کننده خود را به دشمنش واگذاشته اند؛ و من به خدا پناه می برم که حسین را به دست دشمنانش خوار کنم.

...

نامیرا

صادق کرمیار

انتشارات نیستان

پدر، عشق وپسر

عجيب بود رابطه ميان اين پدر و پسر. من گمان نمي كنم در تمام عالم، ميان يك پدر و پسر، اين همه تعلق، اين همه عشق، اين همه انس و اين همه ارادت حاكم باشد. من هميشه مبهوت اين رابطه ام. گاهي احساس مي  كردم كه رابطه حسين با علي اكبر فقط رابطه يك پدر و پسر نيست. رابطه يك باغبان با زيباترين گل آفرينش است، رابطه عاشق و معشوق است. رابطه دو انيس و همدل جدايي ناپذير است. احساس مي كردم رابطه علي اكبر با حسين فقط رابطه يك پسر با پدر نيست. رابطه ماموم و امام است. رابطه مريد و مراد است. رابطه عاشق و معشوق است. رابطه محب و محبوب است و اگر كفر نبود مي گفتم رابطه عابد و معبود است.

اين چه رابطه اي بود ميان اين دو كه به هم توان مي بخشيدند و از هم توان مي زدودند؟

اين چه رابطه اي بود ميان اين دو كه دل به هم مي دادند و از هم دل مي ربودند؟

...

اهل خیام که فهمیدند علی اکبر پروانه رفتن گرفته است، ناگهان در هم شکستند و فرو ریختند. کاش می بودی لیلا ! اما ... اما نه... چه خوب شد که نبودی لیلا ! تو کجا زهره به میدان فرستادن پسر داشتی؟ پسر ... چه می گویم علی اکبر! انگار کن زیبایی و عطر تمامی گلها را به یک گل بخشیده باشند. انگار کن تمامی سرودهای عالم را به تمامی لاله های جهان پیوند زده باشند. انگار کن خدا در یک قامت ، قیامت کرده باشد. چه خوب شد که نبودی لیلا در این لحظات جانسوز وداع.

 

چه خوب شد که نبودی لیلا ! کدام جان می توانست در مقابل این مناسبات عاشقانه دوام بیاورد؟ بگذار از زینب چیزی نگویم. یاد او تمام رگهای مرا به آتش می کشد.

تو می خواستی کربلا باشی که چه کنی؟ که برای علی اکبر مادری کنی؟ که زبان بگیری؟ گریبان چاک دهی؟ که سینه بکوبی؟ که صورت بخراشی؟ که وقت رفتن از مهر مادری سرشارش کنی؟ که قدمهایش را به اشک چشم بشویی؟ ... ببین لیلا! تو می خواستی چه کنی که زینب برای این دسته گل نکرد؟ به اشک چشم تمامی مادران سوگند که تو هم اگر در کربلا بودی باز همه می گفتند، مادر این جوان زینب است.

....

فقط همین قدر بگویم که زینب با علی اکبر کاری کرد که حسین پا میان گذاشت و میان این دو آغوش مفارقت انداخت.

 ...

پدر از سر جنازه پسر برخاست ، اما چه برخاستنی! انگار کوه اندوه را بر دوش می کشید. و انگار هنوز باور نکرده بود آنچه را که به واقع رخ داده بود. چرا که مبهوت و متحیر با خود مویه می کرد:

- چگونه تو را کشتند؟  با چه جراتی؟ با چه شهامتی؟ با چه قساوتی؟ چه چیز این قوم را در مقابل خداوند جری ساخت؟ کدام شمشیر پرده حیای این قبیله را درید؟ چگونه توانستند دست به این کار عظیم بیازند؟ قتل تو که آخر کار آسانی نیست. مثل قتل انبیاست.

قتل آل الله است. چگونه توانستند برای همیشه با خوشی وداع کنند؟ برکت را از سرزمینشان برانند؟ آرامش را حتی از فرزندان و نوادگانشان بستانند و الی الابد با گریه و غم و اندوه بیامیزند؟

 

- تو! تو پسرم! رفتی و از غمهای دنیا رها شدی و پدرت را تنها و بی یاور گذاشتی.

و بعد خم شد و من گمان کردم به یافتن گوهری.

و بعد خم شد و من گمان کردم به بوییدن گلی.

و خم شد و من به چشم خودم دیدم که لب بر لب علی گذاشت و شروع کرد به مکیدن لبها و دندانهای او و دیدم که شانه های او چون ستونهای استوار جهان تکان می خورد و می رود که زلزله ای آفرینش را در هم بریزد.

 پدر ، عشق و پسر

سید مهدی شجاعی

انتشارات نیستان

داد از این اختیار

راهي كه آن قافله عشق پاي در آن نهاد راه تاريخ است و آن بانگ الرحيل هر صبح در همه جا برمي خيزد و اگرنه، اين راحلان قافله عشق بعد از هزار و سيصد و چهل و چند سال  به كدام دعوت است كه لبيك گفته اند؟

الرحيل! الرحيل!

اكنون بنگر حيرت ميان عقل و عشق را!

اكنون  بنگر حيرت عقل را و جرات عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طريق عشق مي دانند كه ماندن نيز در رفتن است، جاودانه ماندن در جوار رفيق اعلي و اين اوست كه ما را كش كشانه به خويش مي خواند.

و مرد این میدان کسی است که با اختیار از اختیار خویش درگذرد و طفل اراده اش را در آستان ارادت قربان کند... اما چه دشوار می نماید طی این عرصات! آنان که به مقصد رسیده اند می گویند میان ما و شما تنها همین «خون» فاصله است؛ تا صدره المنتهی را با پای عقل آمده ای اما از این پس جاذبه جنون تو را خواهد برد... طی این مرحله دیگر با پای اراده میسور نیست؛ بال می خواهد و بال را به عباس می دهند که دستانش را در راه خدا قربان کرد.

اي دل تو چه مي كني مي ماني يا مي روي؟ داد از اين اختيار كه تو را از حسين جدا كند!

- فتح خون : عاشورا به روایت سید شهیدان اهل قلم

انتشارات واحه

میلیونر معرفت

بسم الله الرحمن الرحیم

                                                                                             

فقر در جوانی درصورتیکه به توفیق منتهی شود دارای خصیصه عالی است که همه اراده آدمی را به جد و جهد معطوف می دارد و همه جانش را به اعتلا می کشاند. فقر به زودی زندگی مادی را عریان و زشتی آن را آشکار می سازد؛ جهش مشتاقانه سوی زندگی ایده آل از آنجاست. جوان متمول صدها خوشگذرانی درخشان و ناهنجار دارد: اسب دوانی ، شکار، سگ بازی، توتون، قمار، غذای خوب، چیزهای دیگر اشتغالات جنبه های پست جان آدمی ببهای جنبه های عالی و لطیف آن. اما جوان فقیر به خود رنج می دهد تا نانی به دست آورد؛ می خورد؛ همینکه خورد کاری جز غوطه خوردن در رویا ندارد؛ به تماشاخانه های رایگانی که خدا برایش آفریده است می رود، تماشا می کند، آسمان را، ستارگان را، گلها را، کودکان را، جامعه بشریت را که خود در آن رنج می برد، دایره خلقت را که خود در آن نورافشانی می کند- انسانیت را چندان نگاه می کند تا جان می بیند، آفرینش را چندان می نگرد تا خدا می بیند. غوطه ور در رویا می شود تا بزرگ احساس می کند: باز هم به رویا می پردازد و خود را مهربان می یابد. از خودخواهی مردی که می گذرد و به مردم دوستی مردی می رسد که فکر می کند.- یک احساس شایان ستایش در وی می درخشد که فراموش کردن خویشتن و شفقت داشتن برای دیگران است- با تفکر در نعمت های بیشماری که طبیعت به جان های گشاده تقدیم می کند، می دهد و فراوان هم می دهد و از جان های بسته دریغ می دارد، به جایی می رسد که خود که میلیونر معرفت است، به میلیونرهای پول دل می سوزاند. به همان اندازه که هر نور در روحش وارد می شود، هر کینه قلبش را ترک می گوید. واقعا آیا این بدبخت است؟ نه! ناداری یک جوان هرگز یک بینوایی نیست. یک پسر جوان هرکه باشد، هر اندازه فقیر باشد ، با سلامتش، با قوتش، با حرکت تندش، با چشمان درخشانش ، با خون گرمی که در بدنش جاری است ، با موی سیاهش، با گونه های تر و تازه اش، با لبان گلگونش، با دندان های سفیدش،با تنفس سالمش همیشه می تواند مورد حسرت یک امپراتور پیر باشد.

بینوایان

جلد سوم: ماریوس

ویکتور هوگو

نتیجه

بسم الله الرحمن الرحیم

هر سال فصل شالیکاری که میشه اینقدر همه اذیت می شیم که هی می گیم امسال سال آخره، سال بعد دیگه برنج نمی کاریم ولی موقع برداشت محصول که می شه پدرم اول بذر سال بعد رو میزاره کنار : وقتی آدم نتیجه زحماتش رو می بینه همه سختیها یادش می ره

 

ارشد قبول شدم

 

- مهندسی عمران گرایش سازه های هیدرولیکی دانشگاه شاهرود

- یادش بخیر کتابخونه رفتنها، اینترنت نداشتنها، کتاب نخوندنها ...

 

پی نوشت: میون همه کارها و خریدها، دغدغه ام اینه که دن آرام رو زودتر شروع کنم بخونم تا دانشگاه شروع نشده و مشکل وقت پیدا نکردم. جون به جونم کنن کرم کتابم.

عشق کوزت

بسم الله الرحمن الرحیم

        

کوزت اگر در این لحظه زندگیش ، در دام عشق مردی لاابالی و بد سیرت افتاده بود نابود شده بود؛ زیرا که در عالم، طبایع بلند همتی هستند که تسلیم می شوند و کوزت یکی از آنان بود. یکی از نظربلندی های زن تسلیم اوست. عشق با آن رفعت مطلق که دارد نمی دانم با چه نابینایی آسمانی عفت مخلوط می شود. اما شما در چه خطرات می افتید ای جان های شریف! غالبا شما ای زنان دلتان را می دهید ولی ما تن شما را می ستانیم. دل شما برای شما می ماند و شما آن را با تن لرزان در ظلمت خواهید نگریست. عشق حد وسط ندارد یا نابود می کند یا نجات می دهد. سرنوشت بشری از این قیاس ذوحدین خارج نیست. این قیاس، مرگ یا سلامت، چیزی است که هیچ سرنوشت مانند عشق نمی تواند با نهایت شدت جلوه گرش سازد. عشق اگر مرگ نباشد قطعا زندگی است. گاهواره است؛ قبر نیز. در دل آدمی یک احساس واحد، می گوید آری و نه. بین همه چیزهایی که خداوند بوجود آورده است، دل آدمی موجودی است که روشنایی بیشتری می افشاند و هم دریغا! تاریکی بیشتری.

خدا چنین خواست که عشقی که کوزت با آن مصادف شد از عشق هایی باشد که نجات می دهند.

مترجم: حسینقلی مستعان

انتشارات : امیر کبیر

 

 

جاده جنگ

بسم الله الرحمن الرحیم

تو 5 دوره ای که از جایزه جلال می گذره فقط یک رمان موفق شد که نظر داوران رو جلب کنه: جاده جنگ ، که قراره طولانی ترین رمان ایرانی باشه . و خب اگه از خوندن همچین کتابی می گذشتم دیگه نمی تونستم خودم رو یه کتابخون بدونم.

ماجرای کتاب:

شخصیت های اصلی کتاب تو شهر کوچکی به نام بینالود از توابع مشهد زندگی می کنن . سید رضا، گل مراد و تیمور سه دوستن که پیش عموی سید رضا، سید صالح مکتب می رن، یک شب ایلغارها به کاروانسرای پدر تیمور حمله می کنن و بعد از کشتن پدر و مادر تیمور اون رو با خودشون می برن.

و حالا سوم شهریور 1320، گل مراد به جای پدرش رییس ایل شده، سید رضا دوره  سربازیشو می گذرونه و تیمور بعد از سالها به همراه همسرش به بینالود بر می گرده .

 روسها به ایران حمله می کنن ، ارتش مقاومت نمی کنه و سربازها به خونه هاشون بر می گردن. روسها موقع ورود به ایران از گردنه ای در حال عبورند که ناگهان یه تک تیرانداز ناشناس بهشون حمله می کنه و با مهارت فوق العاده اش اونها رو زمینگیر می کنه. خبر این ماجرا خیلی زود همه جا می پیچه و مردم اسم این قهرمان ناشناس رو مرگان میزارن. سران نظامی خراسان با دستور روسها  به مقر اونها می رن و اونجا متوجه می شن که با پای خودشون به اسارت رفتن و قراره اونها رو به عشق آباد ببرن اما موقع عزیمت دوباره تو همون گردنه مرگان به کاروان روسها حمله می کنه و نظامیهای ایرانی رو فراری می ده و وجود قهرمان افسانه ای، مرگان برای همه ثابت میشه. روسها یه پایگاه تو بینالود میزنن که رییسش ستوان عالیه یه دختر جوون تاجیکه که با مردم ایران خیلی مهربونه و بهشون کمک می کنه بزودی روسها با بهانه کمک به مردم دست به کار ساخت یه جاده سراسری با استانداردهای بالا می شن. اما بعد از تکمیل جاده معلوم میشه که قراره از طریق این جاده کالاهای مورد نیاز سربازهای روس رو که از جنوب از طرف انگلیس وارد ایران میشه به شوروی انتقال بدن. رضا به پیشنهاد ستوان عالیه که به نظر میاد بین اون و رضا علایقی داره شکل می گیره، به عنوان راننده اما در واقع به قصد ضربه زدن به روسها که پدرش رو کشتن (وقتی رضا بچه بوده پدرش تو آدربایجان به دست بلشویک ها کشته میشه و مادرش به سختی فرار می کنه و اون رو به ایران میاره) ثبت نام می کنه، دو تا از افسرای فراری هم که دنبال مرگان می گردن تا بهش ملحق بشن به عنوان راننده ثبت نام می کنن. همزمان ستوان پتروویچ قهرمان روس برای تامین امنیت جاده و کشتن مرگان به ایران فرستاده میشه و از همون اول رضا می فهمه که با وجوداین آدم، کار برای اون و ستوان رادمرد و سروان بهرامی (افسرای فراری) خیلی سخت میشه. پتروویچ در عین حال که باهوش و ماهره بسیار بی رحمه و حتی به خود روسها هم رحم نمی کنه. با توجه به مهارت تیمور، رضا و گل مراد تو تیراندازی و سوارکاری خواننده به هر سه اینها به عنوان مرگان شک می کنه ولی هرچی کتاب پیش میره قضیه مرگان پیچیده تر میشه و شناختنش سخت تر.

- موقع خوندن این کتاب خاطرات دوران هری پاتر برام تداعی شده بود. اصلا نمی تونستم خوندنش رو متوقف کنم صبح زود بیدار می شدم و شروع می کردم به خوندنش، 5 جلدش رو تو کمتر از یه هفته خوندم و البته برای اینکار مادرم رو حسابی کلافه کردم. کتابش به شدت جذاب ، پرکششه و غیر قابل پیش بینیه.

از نکات قابل توجه برای من این بود که این کتاب واقعا یه رمان ایرانیه. یعنی با خوندنش کاملا شخصیت ها و حوادث بخشها و افرادی از ایران که ماجرا به اونها مربوط میشه برای خواننده تداعی میشه برخلاف اغلب داستانهای ایرانی که اگه اسم شخصیت ها عوض شن می تونن مال هر کشور دیگه ای باشن.

- یکی دیگه از نقاط قوت کتاب پردازش قوی به بحث غیبه. اینقدر این موضوع تو کتاب خوب پرداخته شده که کاملا برای خواننده جا میفته ،نه تنها ممکن که حتی حتمی به نظر میاد و اصلا تصنعی و غیر واقعی نیست. و کلا بحث مسایل غیبی و اعتقادی در مبارزه هم یکی دیگه اط نشانه های ایرانی بودن کتابه.

- واقعا نمیدونم این کتاب طولانی و پر ماجرا رو چطور معرفی کنم، مدتها بود که می خواستم یه خلاصه براش بنویسم ولی نمی تونستم و الان هم به زحمت تونستم این پست رو بنویسم که البته باز هم خیلی ناقصه ولی وقتی دیدم توی نت مطالب زیادی راجع بهش نیست جز اخبار مربوط به جایزه گرفتن و چاپ های مختلفش گفتم زودتز یه مطلب ازش بنویسم واقعا بهترین کتاب ایرانی بود که تا حالا خوندم و تعجب می کنم که چرا وب هایی که به معرفی کتاب خوب می پردازن زیاد به محتوای این کتاب توجه نکردن مثلا فارس که معمولا بخشهایی از کتابهای خوب رو تو خبرگزاریش میزاره درباره این کتاب کار زیادی نکرده.

- گویا تا جلد هشتمش چاپ شده ولی متاسفانه کتابخونه ما فقط 5 جلدش رو داره و نمیدونم که برای خوندن ادامه اش تا کی باید صبر کنم...

نویسنده: منصور انوری

انتشارات: سوره مهر