چشمهایش

بسم الله الرحمن الرحیم

استاد ماکان بزرگ ترین نقاش ایران در صد سال اخیر پس از سه سال تبعید در کلات درگذشت. استاد در طول حیات هرگز حاضر به نقاشی شاه نشد و روی خوشی هم به حکومت نشون نمی داد و از معدود کسانی بود که با حکومت دست و پنجه نرم می کرد. حکومت که  نفوذ معنوی استاد در بین مردم آگاه بود به قصد سرپوشی جنایتی که رخ داده بود از او تجلیل کردند و سعی کرند از مرگش حداکثر استفاده را بکنند؛ جنازه اش را با احترام دفن کردند و آثار او را به نمایش گذاشتند در میان آثار استاد تابلویی بود که استاد در تبعید رسم کرده بود به نام« چشمهایش». تصویری از صورت یک زن که همه اجزای صورتش ناواضح بود جز چشمها که به نظر می آمد راضی با خود دارد. مردم ساعت ها به تابلو خیره می شدند و راجع به آن بحث می کردند ولی نمی توانستند به راز چشمها پی ببرند. تا جاییکه مردم اطلاع داشتند در زندگی استاد زنی وجود نداشت جز زن جوانی که چند روزی به کارگاه استاد می رفت تا استاد پرتره ای از او بکشد.

سال ها بعد و با سقوط  رضا خان مردم شروع کردند به صحبت درباره استاد در عموم و مطبوعات. افسانه های زیادی گفته شد ولی هیچ کس به راز حقیقی تابلو پی نبرد. یکی از هواداران استاد زندگیش را وقف پیدا کردن زن و کشف و افشای راز زندگی استاد کرد او که اکنون ناظم مدرسه استاد می باشد بالاخره پس از سال ها انتظار با ترفندی موفق می شود، زن را بیابد ....

نویسنده : بزرگ علوی

انتشارات : نگاه   

پ.ن: رمان « چشمهایش»  به عنوان یکی از برجسته ترین رمان های معاصر تاریخ ادبیات ایران معرفی شده است( اگه یادتون باشه تو کتابهای ادبیات دبیرستانون اسمش بود). این کتاب رو به توصیه یکی از دوستان کتابخونم خوندم. هرچند که تا رمانهای برتر جهان خیلی فاصله داره ولی به عنوان یک رمان ایرانی رمان جذابی بود، ارزش خوندن رو داشت. بالاخره برای کسی که ادعای کتابخونی داره زشته که کتابهای برجشته کشورش رو نخونه.

عادت

بسم الله الرحمن الرحیم

 جمعه را، تصور کن که تمام کرده‌ایم بعد به آن می‌رسیم شنبه را هم دوست ندارم که شنبه‌ها را روز آغاز بدانیم. عادت آغاز است نه شروعی مدلل، عادت، اراده را نابود می‌کند. عشق، اوج خواستن است؛ خواستن، اوج اقتدار اراده، عادت، بازداشت کارکرد اندیشه است. هرگز چیزی به اندازه‌ی عادت نفرت‌انگیز نبوده است. مارکس را اگر گهگاه محترم داشته‌ام، بیزارم از اینکه گفته است «روزی خواهد رسید که انسان، همه‌ کارهایش را به عادت خواهد کرد».

خودکارانه زیستن، پایان انسانی زیستن است: عادت هر روز صبح زود برخاستن - درست سر ساعت، سر دقیقه، آب، چای، زنگ در، کتاب خواندن. خرید؛ خرید به عادت هرگز چیزی به اندازه‌ی عادت، نفرت‌انگیز نبوده است. نمازت را هم، هر روز، باشعوری نو بخوان؛ با ارتباطی نو، با برداشتی نو، به آنچه می‌کنی بیندیش: عبادت چرا؟ سخن گفتن با آن نیروی لایزال، چرا؟ عادت، فرسودگی‌ست. ماندگی آب راکد. مرداب تغییر بده! بیندیش و جابه‌جا کن! مگر هزار راه تو را به محل کارت نمی‌رساند؟ خب هر روز، با اراده، یکی از این همه راه را انتخاب کن. کمی دور، کمی نزدیک. کمی سخت، کمی آسان، مشتری شدن، نوعی معتاد شدن است. فقط از یک میوه‌فروش خرید نکن. بگذار با تمام میوه‌فروشان سر راهت آشنا شوی. لااقل سلام‌های تازه. معطر، نو، ضد عادت آیا هرگز به پاسبان سرگذر سلام کرده‌ای؟ سلام کن! احوالپرسی کن! بگذار با تو. زمانی، درد دل کن. مگر چه عیب دارد؟ اما نگذار به این کار عادت کنی ... نان: بربری، سنگک، مشهدی، تافتون، لوله‌ای، لقمه‌ای، لواش، جو، شیرمال، قزوینی، بهار تنوع حلال، چرا باید با شنبه آغاز کنیم - آنگونه که انگار شنبه‌ها رنگشان، بویشان؛‌ و طراوت‌شان بیشتر از پنجشنبه‌هاست؟

 یک عاشقانه آرام: نادر ابراهیمی

بيوتن

بسم الله الرحمن الرحیم

تصور كنيد كه ارميا عاشق يه دختر ايراني كه تو آمريكا بزرگ شده ميشه و به آمريكا ميره تا باهاش ازدواج كنه. حالا یه رزمنده تمام عیار ميفته وسط كسايي كه كاملا تفاسير شخصي از اسلام دارن . هم بايد تو اون شرايط دين خودش رو حفظ كنه هم با نامزدش آرميتا سر اين مسايل به تفاهم برسه. به نظر من يه جور بررسي اين مسئله است كه تو شرایط زمان حال دینداری چقدر سخته و مومن تو شرایط فعلی چطور باید دینش رو حفظ  کنه و زندگیش رو هم داشته باشه ...

 بخشهایی از کتاب:

-          برای عوض کردن زبان مادری آدم باید مادرش را عوض کند نه زبانش را.

-          ارمیا! گاهی وقتها فکر می کنم من چه گناهی داشته ام الا دوست داشتن تو؟

ترسم از این است که دیگر همین قدر هم گناهکار نباشی...

-          گفت با هفت بار ذکر شریفه ی یا ارحم الراحمین، یک لبیک در جواب می گوید، اما ذکر یا اله العاصمین تمام نشده صدا می زند لبیک ای بنده من....                                                                   

-          همه اش حرمله ای نیست که بزند به خوب ترها. ابابیل هم یک جور اجنحه الموت بود. یکی از بعثی های سپاه ابرهه زد و در رفت و خواست که فرار کند. پرنده که زبان نفهم است زیرپوش سفید حالیش نمی شود که به دست بگیری و بگویی دخیل خمینی! پرنده ابابیل دنبالش کرد. این بدو آن بدو. عاقبت یارو رفت داخل مسجدالحرام. همان جایی که سپاه با فیل های به قاعده تی-هفتاد و دو می خواستند خرابش کنند. رفت و پناهنده شد به حرم خدا. دخیل یا الله! ماند و ماند و ماند. چهل سال ماند توی مسجدالحرام. آب و غذایش را هم می آوردند توی حرم. مردم به اش می رساندند که پرنده هنوز روی آسمان مکه چرخ می زند و او هم جرات نمی کرد بیرون بیاید. شوخی نیست؟! چهل سال ماند و عاقبت خسته شد. بیرون زد از حرم.پایش به بازار ابوسفیان نرسیده بود که پرنده آمد و سنگش را انداخت و خلاصش کرد. اجنحه الموت کافر و مومن ندارد.

         اینکه چرا بیوتن با ت نوشته شده نه ط  دلیلی داره که با خوندن کتاب فهمیده میشه.

                        

نویسنده : رضا امیرخانی

انتشارات: نشر علم

پی نوشت: البته الان دیگه امیرخانی همه کتابهاش رو به نشر افق سپرده و احتمالا انتشارات جدید این کتاب هم نشر افقه