نامیرا

کوفیان از ظلم یزید به حسین پناه برده اند، درحالیکه نه یزید را آن گونه که هست می شناسند و نه حسین را. من هم حسین بن علی را بیش از هرکس به حکومت شایسته تر می دانم، حسین به خلافت زینت می بخشد ، در حالی که خلافت به او زینت نمی دهد. حسین شان خلافت را بالا می برد، در حالیکه خلافت شانی بر او نمی افزاید. خلافت به حسین نیازمندتر است تا او به خلافت. اما سوگند به کسی که پیامبر را فرستاد، هیچ یک از شما، تحمل عدالت خاندان علی بن ابی طالب را ندارید. آن که خاندان علی را می شناسد به مردم بگوید که اگر حسین به خلافت برسد چه می کند. بگوید که...

آنچه به ظلم و بی عدالتی  اندوخته اید، اگر به مهریه نکاح زنان تان رفته باشد، باز پس می گیرد و به صاحبش باز می گرداند و چنان در هم آمیخته شوید که پست ترین شما به مقام بلندترین شما برسد و بلندترین شما به مقام پست ترین تان... من از مسلم فقط یک پرسش دارم ؛ چرا به مردمی اعتماد کرده که دوبار آزموده شده اند و هر بار یاری کننده خود را به دشمنش واگذاشته اند؛ و من به خدا پناه می برم که حسین را به دست دشمنانش خوار کنم.

...

نامیرا

صادق کرمیار

انتشارات نیستان

پدر، عشق وپسر

عجيب بود رابطه ميان اين پدر و پسر. من گمان نمي كنم در تمام عالم، ميان يك پدر و پسر، اين همه تعلق، اين همه عشق، اين همه انس و اين همه ارادت حاكم باشد. من هميشه مبهوت اين رابطه ام. گاهي احساس مي  كردم كه رابطه حسين با علي اكبر فقط رابطه يك پدر و پسر نيست. رابطه يك باغبان با زيباترين گل آفرينش است، رابطه عاشق و معشوق است. رابطه دو انيس و همدل جدايي ناپذير است. احساس مي كردم رابطه علي اكبر با حسين فقط رابطه يك پسر با پدر نيست. رابطه ماموم و امام است. رابطه مريد و مراد است. رابطه عاشق و معشوق است. رابطه محب و محبوب است و اگر كفر نبود مي گفتم رابطه عابد و معبود است.

اين چه رابطه اي بود ميان اين دو كه به هم توان مي بخشيدند و از هم توان مي زدودند؟

اين چه رابطه اي بود ميان اين دو كه دل به هم مي دادند و از هم دل مي ربودند؟

...

اهل خیام که فهمیدند علی اکبر پروانه رفتن گرفته است، ناگهان در هم شکستند و فرو ریختند. کاش می بودی لیلا ! اما ... اما نه... چه خوب شد که نبودی لیلا ! تو کجا زهره به میدان فرستادن پسر داشتی؟ پسر ... چه می گویم علی اکبر! انگار کن زیبایی و عطر تمامی گلها را به یک گل بخشیده باشند. انگار کن تمامی سرودهای عالم را به تمامی لاله های جهان پیوند زده باشند. انگار کن خدا در یک قامت ، قیامت کرده باشد. چه خوب شد که نبودی لیلا در این لحظات جانسوز وداع.

 

چه خوب شد که نبودی لیلا ! کدام جان می توانست در مقابل این مناسبات عاشقانه دوام بیاورد؟ بگذار از زینب چیزی نگویم. یاد او تمام رگهای مرا به آتش می کشد.

تو می خواستی کربلا باشی که چه کنی؟ که برای علی اکبر مادری کنی؟ که زبان بگیری؟ گریبان چاک دهی؟ که سینه بکوبی؟ که صورت بخراشی؟ که وقت رفتن از مهر مادری سرشارش کنی؟ که قدمهایش را به اشک چشم بشویی؟ ... ببین لیلا! تو می خواستی چه کنی که زینب برای این دسته گل نکرد؟ به اشک چشم تمامی مادران سوگند که تو هم اگر در کربلا بودی باز همه می گفتند، مادر این جوان زینب است.

....

فقط همین قدر بگویم که زینب با علی اکبر کاری کرد که حسین پا میان گذاشت و میان این دو آغوش مفارقت انداخت.

 ...

پدر از سر جنازه پسر برخاست ، اما چه برخاستنی! انگار کوه اندوه را بر دوش می کشید. و انگار هنوز باور نکرده بود آنچه را که به واقع رخ داده بود. چرا که مبهوت و متحیر با خود مویه می کرد:

- چگونه تو را کشتند؟  با چه جراتی؟ با چه شهامتی؟ با چه قساوتی؟ چه چیز این قوم را در مقابل خداوند جری ساخت؟ کدام شمشیر پرده حیای این قبیله را درید؟ چگونه توانستند دست به این کار عظیم بیازند؟ قتل تو که آخر کار آسانی نیست. مثل قتل انبیاست.

قتل آل الله است. چگونه توانستند برای همیشه با خوشی وداع کنند؟ برکت را از سرزمینشان برانند؟ آرامش را حتی از فرزندان و نوادگانشان بستانند و الی الابد با گریه و غم و اندوه بیامیزند؟

 

- تو! تو پسرم! رفتی و از غمهای دنیا رها شدی و پدرت را تنها و بی یاور گذاشتی.

و بعد خم شد و من گمان کردم به یافتن گوهری.

و بعد خم شد و من گمان کردم به بوییدن گلی.

و خم شد و من به چشم خودم دیدم که لب بر لب علی گذاشت و شروع کرد به مکیدن لبها و دندانهای او و دیدم که شانه های او چون ستونهای استوار جهان تکان می خورد و می رود که زلزله ای آفرینش را در هم بریزد.

 پدر ، عشق و پسر

سید مهدی شجاعی

انتشارات نیستان

داد از این اختیار

راهي كه آن قافله عشق پاي در آن نهاد راه تاريخ است و آن بانگ الرحيل هر صبح در همه جا برمي خيزد و اگرنه، اين راحلان قافله عشق بعد از هزار و سيصد و چهل و چند سال  به كدام دعوت است كه لبيك گفته اند؟

الرحيل! الرحيل!

اكنون بنگر حيرت ميان عقل و عشق را!

اكنون  بنگر حيرت عقل را و جرات عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طريق عشق مي دانند كه ماندن نيز در رفتن است، جاودانه ماندن در جوار رفيق اعلي و اين اوست كه ما را كش كشانه به خويش مي خواند.

و مرد این میدان کسی است که با اختیار از اختیار خویش درگذرد و طفل اراده اش را در آستان ارادت قربان کند... اما چه دشوار می نماید طی این عرصات! آنان که به مقصد رسیده اند می گویند میان ما و شما تنها همین «خون» فاصله است؛ تا صدره المنتهی را با پای عقل آمده ای اما از این پس جاذبه جنون تو را خواهد برد... طی این مرحله دیگر با پای اراده میسور نیست؛ بال می خواهد و بال را به عباس می دهند که دستانش را در راه خدا قربان کرد.

اي دل تو چه مي كني مي ماني يا مي روي؟ داد از اين اختيار كه تو را از حسين جدا كند!

- فتح خون : عاشورا به روایت سید شهیدان اهل قلم

انتشارات واحه