پدر، عشق وپسر
اين چه رابطه اي بود ميان اين دو كه به هم توان مي بخشيدند و از هم توان مي زدودند؟
اين چه رابطه اي بود ميان اين دو كه دل به هم مي دادند و از هم دل مي ربودند؟
...
اهل خیام که فهمیدند علی اکبر پروانه رفتن گرفته است، ناگهان در هم شکستند و فرو ریختند. کاش می بودی لیلا ! اما ... اما نه... چه خوب شد که نبودی لیلا ! تو کجا زهره به میدان فرستادن پسر داشتی؟ پسر ... چه می گویم علی اکبر! انگار کن زیبایی و عطر تمامی گلها را به یک گل بخشیده باشند. انگار کن تمامی سرودهای عالم را به تمامی لاله های جهان پیوند زده باشند. انگار کن خدا در یک قامت ، قیامت کرده باشد. چه خوب شد که نبودی لیلا در این لحظات جانسوز وداع.
چه خوب شد که نبودی لیلا ! کدام جان می توانست در مقابل این مناسبات عاشقانه دوام بیاورد؟ بگذار از زینب چیزی نگویم. یاد او تمام رگهای مرا به آتش می کشد.
تو می خواستی کربلا باشی که چه کنی؟ که برای علی اکبر مادری کنی؟ که زبان بگیری؟ گریبان چاک دهی؟ که سینه بکوبی؟ که صورت بخراشی؟ که وقت رفتن از مهر مادری سرشارش کنی؟ که قدمهایش را به اشک چشم بشویی؟ ... ببین لیلا! تو می خواستی چه کنی که زینب برای این دسته گل نکرد؟ به اشک چشم تمامی مادران سوگند که تو هم اگر در کربلا بودی باز همه می گفتند، مادر این جوان زینب است.
....
فقط همین قدر بگویم که زینب با علی اکبر کاری کرد که حسین پا میان گذاشت و میان این دو آغوش مفارقت انداخت.
...
پدر از سر جنازه پسر برخاست ، اما چه برخاستنی! انگار کوه اندوه را بر دوش می کشید. و انگار هنوز باور نکرده بود آنچه را که به واقع رخ داده بود. چرا که مبهوت و متحیر با خود مویه می کرد:
- چگونه تو را کشتند؟ با چه جراتی؟ با چه شهامتی؟ با چه قساوتی؟ چه چیز این قوم را در مقابل خداوند جری ساخت؟ کدام شمشیر پرده حیای این قبیله را درید؟ چگونه توانستند دست به این کار عظیم بیازند؟ قتل تو که آخر کار آسانی نیست. مثل قتل انبیاست.
قتل آل الله است. چگونه توانستند برای همیشه با خوشی وداع کنند؟ برکت را از سرزمینشان برانند؟ آرامش را حتی از فرزندان و نوادگانشان بستانند و الی الابد با گریه و غم و اندوه بیامیزند؟
- تو! تو پسرم! رفتی و از غمهای دنیا رها شدی و پدرت را تنها و بی یاور گذاشتی.
و بعد خم شد و من گمان کردم به یافتن گوهری.
و بعد خم شد و من گمان کردم به بوییدن گلی.
و خم شد و من به چشم خودم دیدم که لب بر لب علی گذاشت و شروع کرد به مکیدن لبها و دندانهای او و دیدم که شانه های او چون ستونهای استوار جهان تکان می خورد و می رود که زلزله ای آفرینش را در هم بریزد.
پدر ، عشق و پسر
سید مهدی شجاعی
انتشارات نیستان