بسم الله الرحمن الرحیم

                                                                                             

فقر در جوانی درصورتیکه به توفیق منتهی شود دارای خصیصه عالی است که همه اراده آدمی را به جد و جهد معطوف می دارد و همه جانش را به اعتلا می کشاند. فقر به زودی زندگی مادی را عریان و زشتی آن را آشکار می سازد؛ جهش مشتاقانه سوی زندگی ایده آل از آنجاست. جوان متمول صدها خوشگذرانی درخشان و ناهنجار دارد: اسب دوانی ، شکار، سگ بازی، توتون، قمار، غذای خوب، چیزهای دیگر اشتغالات جنبه های پست جان آدمی ببهای جنبه های عالی و لطیف آن. اما جوان فقیر به خود رنج می دهد تا نانی به دست آورد؛ می خورد؛ همینکه خورد کاری جز غوطه خوردن در رویا ندارد؛ به تماشاخانه های رایگانی که خدا برایش آفریده است می رود، تماشا می کند، آسمان را، ستارگان را، گلها را، کودکان را، جامعه بشریت را که خود در آن رنج می برد، دایره خلقت را که خود در آن نورافشانی می کند- انسانیت را چندان نگاه می کند تا جان می بیند، آفرینش را چندان می نگرد تا خدا می بیند. غوطه ور در رویا می شود تا بزرگ احساس می کند: باز هم به رویا می پردازد و خود را مهربان می یابد. از خودخواهی مردی که می گذرد و به مردم دوستی مردی می رسد که فکر می کند.- یک احساس شایان ستایش در وی می درخشد که فراموش کردن خویشتن و شفقت داشتن برای دیگران است- با تفکر در نعمت های بیشماری که طبیعت به جان های گشاده تقدیم می کند، می دهد و فراوان هم می دهد و از جان های بسته دریغ می دارد، به جایی می رسد که خود که میلیونر معرفت است، به میلیونرهای پول دل می سوزاند. به همان اندازه که هر نور در روحش وارد می شود، هر کینه قلبش را ترک می گوید. واقعا آیا این بدبخت است؟ نه! ناداری یک جوان هرگز یک بینوایی نیست. یک پسر جوان هرکه باشد، هر اندازه فقیر باشد ، با سلامتش، با قوتش، با حرکت تندش، با چشمان درخشانش ، با خون گرمی که در بدنش جاری است ، با موی سیاهش، با گونه های تر و تازه اش، با لبان گلگونش، با دندان های سفیدش،با تنفس سالمش همیشه می تواند مورد حسرت یک امپراتور پیر باشد.

بینوایان

جلد سوم: ماریوس

ویکتور هوگو